«وحید بیات» از فعالان با تجربه حوزه عکاسی و بهخصوص عکس خبری است که پس از آغاز جنگ های تحمیلی دوم و سوم، عکاسی جنگ را هم به تجربیاتش اضافه کرده است. او که تا مدتی پیش دبیر سرویس عکس «قدس» بود در حال حاضر با خبرگزاریهای مختلف در زمینه عکس خبری همکاری میکند.
اتفاقی جالب برای او و عکسهایش چند روز پیش شکل گرفت: مسعود پزشکیان رئیس جمهور ایران حین سخنرانی در سازمان ملل، تعدادی از عکسهای او را به عنوان سند مظلومیت دانشآموزان میناب، برابر چشم جهانیان گرفت.
بفرمایین اصلاً ماجرا چطور شروع شد؟ یعنی قبلاً با شما هماهنگ شده بود و آثارتان را برای ارائه در سازمان ملل خواسته بودند یا خود شما هم موقع پخش صحبتهای آقای رئیس جمهور متوجه ماجرا شدید؟
ماجرا اینجوری شروع شد که دوستانی در نهاد ریاستجمهوری با من تماس گرفتند و عکسهایی از جنگ ۱۲روزه، جنگ رمضان، چه در تهران، چه در شهرهای دیگر مثل بندرعباس، میناب و... را خواستند. گفتند قرار است کتابی تدوین شود که در بعضی از دیدارهای آقای رئیسجمهور به رؤیت میهمانان خارجی برسد. من نمیدانستم برای ماجرای نیویورک و سازمان ملل است و خودم هم بعد از سخنرانی رئیسجمهور در سازمان ملل متوجه شدم تصاویر مربوط به آثارم که در دست آقای پزشکیان بود، پربازدید شده است. کتاب مورد نظر تدوین شده بود و برای ارائه در سازمان ملل از میان حدود ۱۰۰ عکسی که وجود داشت، آقای رئیس جمهور، میناب را انتخاب کرده بودند و میان عکسهای مربوط به میناب هم دو عکسی که من عکاسی کرده بودم انتخاب شده بود؛ هر دو عکس مربوط به گلزار شهدای میناب بود.
و حس و حال وحید بیات چه بود وقتی متوجه شد عکسهایش به عنوان سند مظلومیت ایران در سازمان ملل به نمایش درآمده؟
حالا اسمش را خوشحالی که نمیشود گذاشت... بیشتر شکرگزار بودم که زحمات من و همکارانی مثل من به ثمر نشست.
همانطور که گفتم، آن کتاب شامل ۱۰۰ عکس است و اگر در فیلمهای خبری دیده باشید، آقای رئیسجمهور نسخههایی از آن را به رؤسای کشورهای مختلف تقدیم کردند. واقعاً خدا را شکر میکنم که بخشی از رسالتی که مد نظرم بود، تحقق پیدا کرد. حس میکنم ما عکاسان خبری هم توانستهایم پابهپای نیروهای جهادی، هلالاحمر، نیروهای نظامی، آتشنشانان، کادر درمان و... نقش خودمان را ایفا کنیم؛ چراکه وظیفه اصلی ما ثبت تاریخی این لحظات و به تصویر کشیدن این جنایتهای جنگی بود.
از حس و حال روزهایی که توی مدرسه میناب مشغول عکاسی بودید، چیزی در ذهنتان مانده؟
من سالهاست بهویژه در چند سال اخیر، حوادث و بحرانهای زیادی را در مشهد و سطح کشور عکاسی کردهام، اما قبلاً هم گفتهام زندگی کاریام با همه فراز و نشیبهایش، نقطه عطفی دارد. حس میکنم این زندگی کاری، به قبل و بعد از سفر به «میناب» تقسیم میشود؛ حتی با وجود اینکه طی جنگ، در تهران هم روزهای سختی را گذراندم، اما سفر میناب برایم خیلی متفاوت بود.
با اینکه من برای مراسم چهلم بچههای میناب رفته بودم، اما باز هم جو بهقدری سنگین و حجم غم، اندوه و مصیبتی که به آن شهر و خانواده شهدا وارد شده بهقدری زیاد بود که عمیقاً تحت تأثیر قرار گرفتم. صادقانه بگویم، من در میناب نتوانستم آنطور که باید عکاسی کنم؛ در مقایسه با کارهای قبلیام، در سطحی پایینتر عکاسی کردم، چون بهشدت متأثر بودم. شاید چون خودم دو فرزند دارم، این همزادپنداری تأثیر خودش را گذاشت و حسوحالی که داشتم، دقیقاً شبیه حسوحال بهتزدگیِ پدران، مادران، خانوادهها و دوستانِ شهدای میناب بود.
حال و هوایتان طی روزهای جنگ در تهران چطور بود؟
واقعاً روزهای سختی بود ضمن اینکه من نزدیک به ۴۰ روز دور از همسر و فرزندانم بودم و در کنارش باید غم، حیرت و غصه پرپرشدن هموطنانم را هم به تصویر میکشیدم... اگر همراهی خانوادهام و دلگرمی دادنهایشان نبود، نمیتوانستم اینقدر در مناطق مختلف حضور پیدا کنم و بدون دغدغه آنجا عکاسی کنم. گاهی پیدا کردن پیکرها و تفحص برای یافتن آنها چهار پنج روز طول میکشید. متأسفانه بعضی از پیکرها تکهتکه شده بودند. گفتن این موضوع سخت و دردناک است، اما وقتی در بعضی مناطق عکاسی میکردم، حواسم بود که مبادا جایی پا را بگذارم که قطعهای از پیکر مطهر شهدا به کف کفشم بچسبد. عکاسی در آن شرایط بسیار سخت و دردآور بود و فشار روحی زیادی داشت.
فکر میکنید کدام روز از این عکاسیهای پرمخاطره و آکنده از غم و اندوه، روز تأثیرگذارتری برایتان بود؟
ماجرای «اتوبان باقری» شاید دردناکترین تجربهام باشد... آن روز در محله رسالت مشغول عکاسی از صحنههای بعد از بمباران بودم.
وقتی جنگنده برگشت و دوباره بمباران کرد، دستور تخلیه صادر شد؛ امدادگران، خبرنگاران و هر کسی که در منطقه بود، باید سریع آنجا را ترک میکردند.
در حالی که ستونهای دود از اطراف بلند میشد و پدافند در حال مقابله بود، تلاش کردم به سمت موقعیت جدیدی بروم که هدف قرار گرفته بود.
در همین حین، با فاصلهای حدود ۵۰۰ متر از من، موشک درست خورد وسط اتوبان... صحنههایی را دیدم که واقعاً توصیفشان بسیار دشوار است؛ پیکر هموطنی که پشت فرمان ماشین فقط اسکلتش باقی مانده بود، زنی که موج انفجار ماشینش را مچاله کرده و خودش با ترکشهایی در قلبش به شهادت رسیده بود و... در چنین شرایطی، رسالت ما گاهی از عکاسی هم فراتر میرود و به نجات جان انسانها تبدیل میشود مثل مواقعی که با دیدن زخمیها احساس میکردم الان آنها به عکس نیاز ندارند و بهتر است مثلاً بند کفشم را باز کنم، بالای زخم عمیقشان ببندم و جلو خونریزی را بگیرم.
بهطور خلاصه، متفاوتترین، سختترین و دردناکترین جایی که در آن دوران تجربه کردم، صحنههایی که آن روز در اتوبان باقری دیدم بهشدت من را تحت تأثیر قرار داد و هنوز هم انگار آن فضا با من است.
جنگ از پشت دوربین چه شکلی است؟ عکاس جنگ بودن چه چیزی از زندگی شخصی شما را گرفته و چه چیزی به شما داده است؟
جنگ از پشت دوربین، انگار بی رحمتر و ترسناکتر است! اما راستش را بخواهید، پشت دوربین، انگار تمام ترسهایم فرو میریزد. در آن لحظات، نگرانیهای شخصی از ذهنم رخت برمیبندد و دغدغهام تغییر میکند. اگرچه عقل حکم میکند به فکر بقای خودم باشم تا بتوانم این رسالت را ادامه دهم، اما در آن لحظات، آن «ثبت تاریخی» است که اولویت پیدا میکند. همیشه به همکارانم تأکید میکنم رسالت ما چقدر سنگین و حیاتی است؛ ما موظفیم این فضا را به تصویر بکشیم و آن را برای آیندگان ثبت کنیم. جنگ، شاید آرامش را از من گرفت؛ چون بالاخره آدم قلب دارد، روح دارد، احساسات دارد؛ طبیعی است که با دیدن این اتفاقها ناراحت شود. اما از آن طرف، مجبوری محکم باشی و اجازه ندهی این حجم از اندوه تو را تحت تأثیر قرار دهد. همین یکی از سختترین بخشهای کار ماست. با اینهمه، من از همین وقایع، درسهای بزرگی گرفتم؛ بهخصوص از آن همدلی و مهربانی که مردم در اوج بحران نسبت به یکدیگر داشتند. با اینکه از اصل ماجرای جنگ و آن اتفاقات تلخ بسیار متأسف بودم، اما روحیه همزیستی و اینکه چطور مردم هوای همدیگر را داشتند و مراقب هم بودند، چیزی بود که در آن فضا به چشم خودم دیدم و هرگز فراموش نمیکنم.





نظر شما